مرا دو گوش گرفتی و جمله را یک

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
مرا دو گوش گرفتی و جمله را یک گوش که می زنم ز بن هر دو گوش طال بقا غلام پیر شود خواجه اش کند آزاد چو پیر گشتم از آغاز بنده کرد مرا نه کودکان به قیامت سپیدمو خیزند قیامت تو سیه موی کرد پیران را چو مرده زنده کنی پیر را جوان سازی خموش کردم و مشغول می شوم به دعا 222 رویم و خانه بگیریم پهلوی دریا که داد اوست جواهر که خوی اوست سخا بدان که صحبت جان را همی کند همرنگ ز صحبت فلک آمد ستاره خوش سیما نه تن به صحبت جان خوبروی و خوش فعل ست چه می شود تن مسکین چو شد ز جان عذرا چو دست متصل توست بس هنر دارد چو شد ز جسم جدا اوفتاد اندر پا کجاست آن هنر تو نه که همان دستی نه این زمان فراق ست و آن زمان لقا پس الله الله زنهار ناز یار بکش که ناز یار بود صد هزار من حلوا فراق را بندیدی خدات منما یاد که این دعاگو به زین نداشت هیچ دعا ز نفس کلی چون نفس جزو ما ببرید به اهبطوا و فرود آمد از چنان بالا مثال دست بریده ز کار خویش بماند که گشت طعمه گربه زهی ذلیل و بلا ز دست او همه شیران شکسته پنجه بدند که گربه می کشدش سو به سو ز دست قضا امید وصل بود تا رگیش می جنبد که یافت دولت وصلت هزار دست جدا مدار این عجب از شهریار خوش پیوند که پاره پاره دود از کفش شدست سما شه جهانی و هم پاره دوز استادی بکن نظر سوی اجزای پاره پاره ما چو چنگ ما بشکستی بساز و کش سوی خود ز الست زخمه همی زن همی پذیر بلا بلا کنیم ولیکن بلی اول کو که آن چو نعره روحست وین ز کوه صدا چو نای ما بشکستی شکسته را بربند نیاز این نی ما را ببین بدان دم ها که نای پاره ما پاره می دهد صد جان که کی دمم دهد او تا شوم لطیف ادا 223 کجاست مطرب جان تا ز نعره های صلا درافکند دم او در هزار سر سودا بگفته ام که نگویم ولیک خواهم گفت من از کجا و وفاهای عهدها ز کجا اگر زمین به سراسر بروید از توبه به یک دم آن همه را عشق بدرود چو گیا از آنک توبه چو بندست بند نپذیرد علو موج چو کهسار و غره دریا میان ابروت ای عشق این زمان گرهیست که نیست لایق آن روی خوب از آن بازآ مرا به جمله جهان کار کس نیاید خوش که کارهای تو دیدم مناسب و همتا چو آفتاب جمالت برآمد از مشرق ز ذره ذره شنیدم که نعم مولانا حلاوتیست در آن آب بحر زخارت که شد از او جگر آب را هم استسقا خدای پهلوی هر درد دارویی بنهاد چو درد عشق قدیمست ماند بی ز دوا وگر دوا بود این را تو خود روا داری به کاه گل که بیندوده است بام سما کسی که نوبت الفقر فخر زد جانش چه التفات نماید به تاج و تخت و لوا چو باغ و راغ حقایق جهان گرفت همه میان زهرگیاهی چرا چرند چرا دهان پرست سخن لیک گفت امکان نیست به جان جمله مردان بگو تو باقی را 224 چه خیره می نگری در رخ من ای برنا مگر که در رخمست آیتی از آن سودا مگر که بر رخ من داغ عشق می بینی میان داغ نبشته که نحن نزلنا هزار مشک همی خواهم و هزار شکم که آب خضر لذیذست و من در استسقا
نویسنده : malheh بازدید : 25 تاريخ : چهارشنبه 1 خرداد 1392 ساعت: 23:07
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها